شعر,متن,داستان,آهنگ




زمستون

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
  • عنوان موضوع: شعر

 


زمستون تن عریون باغچه

چون بیابون

درختا با پاهای برهنه

زیر بارون

 

نمی دونی

تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهونه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

 

چه تلخه

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثه من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون

 

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره،زمستونا برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی

نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داریم تو گلدون

تو عاشق نبودی

ببینی تلخ روزای جدایی

چه سخته،چه سخته

بشینم بی تو با چشمای گریون



 


 نظرات: 



یا زینب

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:دوشنبه دوازدهم دی 1390
  • عنوان موضوع: شعر


 

غزلی نذر حضرت زینب (س)


ای صبرتو چون کوه در انبوهی از اندوه

طوفان بر آشفته ی آرام وزیده

ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه

ای بغض ترین ابر به باران نرسیده


ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود

هرروز زمانه به غمت غصه ای افزود

غم درپی غم درپی غم درپی غم بود

ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده


من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی

تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی

تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی ؟

که آمده ای با دل خون قد خمیده


نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل

شد شعر به یک روضه ی مکشوف مبدل

نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟

این بیت رسیده ست به رگ های بریده


این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش

شد باز درون دل تو شعله ور آتش

در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش

ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده


این قافله ی توست سوی کوفه روان است

برنیزه برای تو کسی دل نگران است

شکر است که تا شام فقط ورد زبان است

رفتید دعا گفته و دشنام شنیده*


سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست

مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست

قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست

من ماندم و این شعر و گریبان دردیده


 نظرات: 



خون بهای عشق

 

الشام... الشام... الشام... غربت شمار شهیدان

اندوه... اندوه... اندوه... ای شام تار شهیدان

می خواهم ای شام خیلی، آنقدر آتش بگیرم

تا عاقبت گُم شوم گُم، گُم در غبار شهیدان

می خواهم آن سان بگریم، تا در تف خون بپیچد

پژواک فریادهای دنباله دار شهیدان

هیهات، هیهات، هیهات، بانگ انالحق عشق است

هیهات گو می روم من، تا پای دار شهیدان

ای عشق آلوده دامن، شاید شفیع تو باشم

گر روز محشر برآرم، سر از تبار شهیدان

جان بر لب آمد کجایی؟ ای خون بهای من و عشق

الغوث، الغوث، الغوث! ای انتظار شهیدان

عبدالحمید رحمانیان

باز می خواند کسی در شیهة اسبان مرا

باز می خواند کسی در شیهة اسبان مرا

منتظر استاده در خون، چشم این میدان مرا

رنگ آرامش ندارد این دل دریایی ام

می برد سیلاب ها تا شورش توفان مرا

خون خورشید است یا زخم جبین عاشقان

می نشاند این چنین در آتش سوزان مرا

بسته بودم در ازل عهدی و اینک شوقِ دار

می کشد تا آخرین منزلگه پیمان مرا

غرقِ خون، بسیار دیدی عاشقان را صف به صف

هان ببین اینک به خون خویشتن رقصان مرا

شوره زاران را دویدم پابرهنه، تشنه لب

سعی زمزم می کشاند تا صفای جان مرا

قصد دریا دارد این مُرداب، ای دریادلان!

گر کرامت را پسندد غیرت باران، مرا

حسین اسرافیلی

با گرامیداشت یاد و خاطرة شهیدان کربلا:

همیشه مهدی موعود در کنار من است

دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم

که در حضور خدا روسپیدتر بشوم

بُریده های من آن سوی عشق گُم شده اند

خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم

که ذره های مرا باد با خودش ببرد

که بی نهایت باشم، مدیدتر بشوم

به جست وجوی من و پاره های من نروید

برای گُمشدة تن، پی کفن نروید

به مادرم بنویسید جای من خوب است

که بی نشانه شدن، در همین وطن خوب است

در این حدود، من پاره پاره خوشبختم

در آستان خدا، بی کفن شدن خوب است

همیشه مهدی موعود در کنار من است

و دست های اباالفضل سآیه سار من است

خدا قبول کند اینکه تشنه جان دادم

و کربلای جدیدی نشان تان دادم

به جست وجوی من و پاره های من نروید

برای گمشدة تن، پی کفن نروید

میان غُربت تابوت ها نخواهیدم

به زیر سنگ مزار ای خدا! نخواهیدم

منم و خار بیابان که سنگ قبر من است

دعای حضرت زهرا، مزید صبر من است

خدا که خواست ز دنیا بعیدتر بشوم

که زیر بارش سُرب و اسید، تر بشوم

خودش به فکر من و تکه های روح من است

دعا کنید از این هم، شهیدتر بشوم

 


 نظرات: 



یا زهرا

 

 

 

 

آن شب مدینه کشتی دریای غم بود

دریای غم از کثرت ظلم و ستم بود

 

آن شب سپیده با سحر هم درد می شد

گلبرگ سبز آرزوها زرد می شد

 

آن شب شفق بحر شقایق حجله می بست

غم هاله ای ازخون به روی دجله می بست

 

آن شب به جان لاله لادن نوش می کرد

راز میان باغبان را گوش می کرد

 

آن شب درون خانه ساقی کوثر

غم بودُ ماتم  بودُ  اسما بودُ  حیدر

 

آن شب گلان باغ هستی جمع بودند

با بلبلی پروانه یک شمع بودند

 

آن شب برادر با برادر راز می گفت

خواهر به خواهر راز دل را باز می گفت

 

آن شب حسن اشک حسینش پاک می کرد

چون غنچه ای زینب گریبان چاک می کرد

 

آن شب قضا نقش قدر بر باد می داد

کلثوم را درس شهادت یاد می داد

 

آن شب به داغستان زهرا لاله می سوخت

در سینه سینای مولا لاله می سوخت

 

آن شب علی با همسر خود گفتگو داشت

گویی که با زهرای خود رازی مگو داشت

 

می گفت ای آئینه دار پاک هستی

مجموعه شرم و حیا و حق پرستی

 

زهرای من خیز و علی را یاوری کن

بین من و این ناسپاسان داوری کن

 

بی تو علی باید که راه آه پوید

راز دلش را بعد از این با چاه گوید

 

بی تو علی از زندگانی سیر گشته

هنگام آه و ناله شبگیر گشته

 

زهرای من دُر سخن آخر نَسُفتی

از ماجرای کوچه و دشمن نگفتی

 

رفتی چو در نزد پدر از دار دنیا

راز دلت را لااقل برگو به بابا

 

بر گو که پهلوی تو را مادر شکستند

بر گو درون کوچه ره را بر تو بستند

 

برگو به سیلی صورتم را سرخ کردند

آنان که با اسلام از کین در نبردند

 

برگو پدر آورده ام بحرت نشانه

هم جای ضرب سیلی و هم تازیانه 

 

 

 

  

 

در ماتم یاس کبود آسمان هم تپید 

 

آن قد چون سرو علی چو کمانی خمید 

 

آن فاتح خیبر وخندق سرا پا وجود 

 

چون شمع بسوخت وبس ناله وافغان کشید 

 

آن شاخه یاس نبی بین دیوار ودر 

 

فریاد یابن الحسنش عرش اعلا رسید 

 

آن کوثر حق که عطا کرده برنبی 

 

آماج غلاف ولگد شد بدستی پلید 

 

از ضربه دست عدو در شگفتم چنین 

 

هم محسن نو گل او پشت در شد شهید


 

 

 

 

 


 نظرات: 



فکر تنهایی

من و انتظار و کابوس تنهایی..
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم..
تو رو هر طرف رو میکنم، می‏بینم

نگو از تو چشمام چیزی نمی‏خونی..
تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه..
دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد میشم..
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی..
تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه..
دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی


 نظرات: 



از عاشقان کربلا اشک دیده است

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر


اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است

اين دختر حسين سر از تن بريده است

اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد

كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است

بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت

اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است

اين مسكن خراب پسنديده بهر ما

از بهر خود جوار خدا را گزيده است

زينب به گريه گفت كه باشد برادرم

اندر سفر كه قامتم از غم خميده است

پس ناله رقيه و زنها بلند شد

و آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است

گفتا برند سوى خرابه سر حسين

آن سر كه خون او ز گلويش چكيده است

چون ديد راس باب ، رقيه بداد جان

مرغ روان او سوى جنت پريده است

اين است آن سه ساله يتيمى كه درجهان

جز داغ باب و قتل برادر نديده است

دانى گلاب مرقد اين ناز دانه چيست

از عاشقان كربلا اشك ديده است

معمور هست تا به ابد قبر آن عزيز

ليك قبر يزيد را به جهان كس نديده است .


 نظرات: 



ابر سیلی

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر


دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود

گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی

هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را

ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت

عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را مي‌زدند

ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو مي‌زد تو را برگو مگر

حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود

کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس

مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم مي‌زد مرا

آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود

تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود

ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود

دخترم شورها بر شعر میثم داده‌ایم

ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود

جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت

ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود


 نظرات: 



بوی گل

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

طایر گلزار  وحی! کجاست بال  و پرت؟                       که با سرت سر زدی به نازنین دخترت

ز تندباد خزان شکفته تر می شوی                            می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت

به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد                           اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت

تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت                            حیف که نتوان کنم طواف دور سرت

ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر!                          مرا به همره ببر به عصمت مادرت

فتح قیامت منم، سفیر شامت منم                           تویی حسین شهید، منم پیام آورت

منم که باید کنم گریه برای پدر                                  تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت

خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان                      بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت

پیکر رنجور من گرفته بود التیام                                   اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت

این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین        نیزه و شمشیر و تیر چه کرده با پیکرت

اگر چه میثم نبود به دشت کرب و بلا                         به نظم جان سوز خود گشته پیام آورت


 نظرات: 



خوش امدی ای پدر

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

یار سفر کرده‌ی من از سفر آمده 

خرابه را زینت کنم که پدر آمده ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

تو کعبه ای و من نماز آورم سوی تو 

با اشک خود شویم غبار از گل روی تو ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

قدم قدم به زخم دل نمکم می زدند 

پدر پدر می گفتم و کتکم می زدند ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

جان پدر کبودی صورتم را ببین 

شبیه مادرت  شدم،  قامتم  را ببین‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

نفس درون سینه ام شده تاب و تبم ‏

 

من بوسه گیرم از گلو تو زلعل لبم ‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

چرا عذار لاله گون بَرِ من آورده‌ای 

محاسن غرقه به خون بَر من آورده‌ای ‏

خوش آمَدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

ای عمه‌ها و خواهران! دست حق یارتان 

رفتم به همراه پدر، حق نگهدارتان‏

خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏


 نظرات: 



کربلا

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

اى که خم شد ز غمِ مرگِ برادر کمرت                  داغِ دامادِ رشیدت زده بر دل شررت

کشته گشتند جوانان عزیزت به برت                اى شهیدى که لبِ تشنه بریدند سرت

   لاله سان سوخت ز داغِ علی اکبر جگرت

تا کشیدى ز غم و درد به سر ، ساغر را            خوشدل از خویش نمودى به جهان داور را

گو تو اى بادِ صبا ، آن شهِ بی یاور را                  تشنه لب هیچ مسلمان نکُشد کافر را

                           تو چه کردى که لبِ تشنه بریدند سرت ؟

در شبِ قتلِ تو هر کس که ز تو عهد گسیخت           صرصرآسا ز برت جانب دوزخ بگریخت

خاکِ خذلان به سرِ خویش به زارى مى بیخت         بر لبِ خشکِ تو آبی پسرِ سعد نریخت

            با وجودى  که بود ساقیِ کوثر پدرت

ای به خورشیدِ رخت خلقِ جهان چون حربا          وى گلِ باغِ نبى ، خامسِ بر آلِ عبا

مادرت فاطمه کو تا نگرد بر غربا ؟                        خبرِ قتلِ حسین را ببر اى بادِ صبا

   به سرِ تربت زهرا ، اگر افتد گذرت

عرضه کن: صرصرِ کین سوخت ز تو یک گلزار            گشت در کرببلا نوگلِ گلزارِ تو خوار

روزِ زینب بنگر ، گشته ز غم چون شبِ تار           بگو اى بانویِ جنت ، سرى از غرفه بر آر

          غرقه در لجه یِ خون بین رخِ شمس و قمرت

به صفِ کرببلا کن نظر از رویِ صواب                  بر لبِ آب نگر تشنه ، همه پیر و شباب

دلِ «ناهیدى» ازین غصه و غم گشته کباب        بنمائى همه از چشمه یِ کوثر سیراب

        دخترانت همه بی معجر و بی سر پسرت


 نظرات: 



نمونه هایی از نوشته هایی امام حسین علیه السلام

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

توصیف فانی بودن همه چیز

سرانجام، همه آنچه در آن هستیم و بدان می پردازیم از به هم پیوستگی رو به پراکندگی و گسستگی می نهد و هرآنچه از حلال و حرام که گرد کردیم عاقبت یا در بین فرزندانمان تقسیم خواهد شد یا در میان افرادی که پیش از مرگ آنها را شایسته پشیزی نمی دیدیم. همه دوستان و آشنایان پس از یک دهه ما را فراموش خواهند کرد، درحالی که بدن ما نیز در آن موقع به صورت استخوان های پوسیده در خواهد آمد. گویی از روی دوستی و مهربانی با همدیگر زندگی نکرده ایم و آنان هرگز چنین یار موافقی نداشته اند.

تشویق به تقو

ای کسی که فریفته دنیا شده ای، برای چه کسی این همه اموال فراهم می آوری؟ به زودی از دنیا رخت برخواهی بست، در حالی که پس از تو همسرت با اموال به ارث مانده تو تنها خواهد ماند و وصیِ تو، تو را به فراموشی خواهد سپرد، بدون آن که به توصیه های تو وفا کرده باشد و کار آشفته تو را سامان بخشیده باشد. به تحقیق گناهان بسیاری در طول زمان مرتکب شدی که بر اثر آن راه های بیداری و نجات بر تو بسته شد. اکنون تو به غیر از پرهیزگاری هیچ پناه و پشتیبان و هیچ فریادرسی نداری.

درمان گناهان

با مداوا هر دردی را درمان می کنی در صورتی که برای بیماری گناهت هیچ درمانی وجود ندارد، به جز زاری خالصانه به درگاه خداوند رحمان همراه با خواست هراسمندانه و یقینی از روی امید. به جز شب زنده داری طولانی در طلب عفو آن هم در پس پرده قیرگون شب و اظهار پشیمانی در تمام اوقات از گناه [چاره ای نداری]. باشد که فردای قیامت گرامی باشی و شادمانه به مقام رستگاری برسی.

در وصف حضرت عباس

امام حسین علیه السلام پس از شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در حالی که از شدت ناراحتی می گریستند اشعاری به این مضمون می خواندند:

ای برادر، ای نور چشم من، ای پاره قلب من، تو برای من تکیه گاه و پشتیبان استواری بودی. ای فرزند پدرم تو همواره برادرت را به نیکی ها سفارش می کردی تا آن گاه که خداوند متعال شربت گوارای شهادت را قسمت تو کرد. ای ماه تابان من تو در همه گرفتاری ها پشتیبان من بودی. پس از تو زندگانی برای ما گوارا نیست. به زودی در بهشت الهی گردهم جمع خواهیم شد. همانا شکوه ها و دشواری ها و تنگناها را فقط به خداوند باز می گوییم.

اشعار امام حسین علیه السلام در منزل صفاح

وقتی امام حسین علیه السلام با فرزدق در منزل صفاح دیدار کردند، فرزدق از شهادت مسلم بن عقیل خبر داد. امام حسین علیه السلام پس از سخنانی این اشعار را بر زبان جاری ساختند:

دنیا هر قدر هم زیبا باشد، پاداش الهی زیباتر و بزرگ تر از آن است. اگر بدن ها برای مردن آفریده شده اند پس کشته شدن با شمشیر در راه خدا بهتر است. اگر روزی ها تقسیم شده است و به هرکس هر اندازه که مقدّر شده می رسد، پس کم کردن حرص در طلب روزی زیباتر است. اگر انسان اموال را در دنیا باقی می گذارد و می رود، چرا انسان آزاده به آن بخل بورزد. سلام خدا بر شما ای خاندان پیامبر، گویا می بینم که شما به زودی کوچ خواهید کرد. اگر نتیجه رفتار و اعمال انسان ها روزی به خودشان باز خواهد گشت، چه بهتر است که انسان خوش خلق و نیک سیرت باشد.

در توصیف حرّ بن یزید ریاحی

وقتی حرّ در مبارزه با لشکریان به زمین افتاد دوستان او جنازه اش را به طرف خیمه های امام حسین علیه السلام آوردند. او هنوز مختصر رمقی داشت. امام حسین علیه السلام در حالی که با دست مبارکشان صورت او را نوازش می کردند، این اشعار را زمزمه می فرمودند:

چه نیکو آزاده ای است حرّ بن ریاح که توانست تیزی نیزه های دشمنان را صبورانه تحمل نماید. چه آزاده خوبی است که با حسین پیمان بست و در این راه سحرگاه جان خود را تقدیم کرد. به تحقیق رستگار شدند آنهایی که حسین را یاری کردند. آنها با هدایت شدن و اصلاح خودشان به رستگاری بزرگی دست یافتند.

در توحید و ستایش خداوند

او خدایی است که ما را هیچ معبود حقی جز او نیست. او بس مهربان و صاحب منّت و رحمت بر خلایق است. از راه اخلاص و حمد و شکر با قلب و زبان به یگانگی او ایمان دارم. عمر خود را بدون آن که از آفت ها آن را حفظ کنم با سهل انگاری به پایان بردم. اکنون عاجزانه از او درخواست دارم که از من راضی شود؛ چون ندانسته در پی آرزوهای دنیا رفته به خود ستم روا کردم. از گناه و تقصیر و سهل انگاری ها به سوی او بر می گردم و از همه کوتاهی هایی که انجام داده ام توبه می کنم.

در یاد کرد قبر و قیامت

دنیازده خوش خیال به زودی از کاخ های آراسته دنیا به خانه خاک سپرده خواهد شد. در آن جا تنها و جدا از دیگران در حالی که رنگ پریدگی تنهایی و غربت او را فرا گرفته است رها می شود. هراس قیامت دشوارترین کاری است که انسان در موقع فرا خوانده شدن به حساب رسی روز جزا دچار آن می شود. انسان هرکردار و نیک و بدی که انجام داده است در روز قیامت در نامه عمل خود مشاهده خواهد کرد. اگر خردمند باشیم هنگام توشه گیری و بهره برداری از قسمت باقی مانده جوانی فرا رسیده است.

ضرورت شتاب کردن در توبه

بر تو لازم است که خود را از هوای نفس در امان نگه داری؛ چرا که هیچ چیز لذّت بخش تر از سامان یابی و خوب شدن نیست. صبحگاهان به گونه ای آماده مرگ باش که گویی تا شب زنده نخواهی ماند. چه بسیار شب رو تن درستی که میان ما بود و نوحه گرانش پیش از بامداد خبر مرگ او را فریاد زدند. پیش از مرگ شتاب کن و در آن کوش که از گناهان بزرگی که کرده ای توبه کنی. صاحب وقار آن نیست که از اصلاح دوری گزیند بلکه باوقار کسی است که همواره برای رستگاری مهیا باشد.

ترغیب به زهد

بدانید رقابت صحیح تنها در زهد و بی رغبتی به دنیاست و در غیر این کار هیچ گونه رقابت و مسابقه شایسته نیست. تمام چیزهای که انسان از دنیا به دست آورده است از ریشه نابودشدنی است و تنها کار نیک است که در نزد خداوند متعال ماندگار است. طولی نمی کشد که پشیمانی انیس تو خواهد شد و آن گاه که از دنیا رانده می شوی آه سرد حسرت خواهی کشید. آیا می دانی که آن روز چه روز سختی است؟ بیندیش تا به این باور دست پیدا کنی که آن روز روز جدایی است؛ آن چنان جدایی که همانندی برای آن نیست؛ زیرا دیگر امیدی به دیدار دیگر در بین نخواهد بود.

انحطاط انسان

برای انسان این ننگ بس است که ببینی از منزلت والای انسانیّت به پستی سقوط و تباهی فرود آمده باشد.

همواره بر کارهای ناشایست حریص، امّا بر کارهای شایسته و خوب سست و بی میل است.

با اشاره دست، از بالای تخت قدرتش به همه زیردستان امر و نهی می کند.

باورش این است که چنگ و ساز و دف سبب عبور از پل صراط است.

حقیقت این است که این چنین انسانی تیره بخت و از روی عجز گمراه شده و دلِ پر از هوا و هوس او از شاه رگ حیات ابدی بریده شده است.


 نظرات: 



طوفان واژه ها

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد


ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد


در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد


شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد


احساس کرد از همه عالم جدا شدست


در بیت هاش مجلس ماتم به پا شدست


 


در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت


وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت


وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت


مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت


باز این چه شورش است که در جان واژه هاست


شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست


 


می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه


آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه


انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه


شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه


فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!


مادر بیا به حال حسینت نظاره کن


 مادر! میا! به حال حسینت نگه مکن...!


 


بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت


دستی ز غیب، قافیه را « کربلا» گذاشت


یک بیت بعد، واژه ی « لب تشنه» را گذاشت


تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت


حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند


دارد غروب فرشچیان گریه می کند


 


با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟


بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید


او را چنان فنای خدا بی ریا کشید


بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید


در خون کشید قافیه ها را، حروف را


از بس که گریه کرد تمام « لهوف» را


 


اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت


بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت


این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت


خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت


بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود


او کهکشان روشن هفده ستاره بود


 


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن


پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن


خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن


شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن


در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس


شاعر کنار دفترش افتاد از نفس


 


سروده: سید حمیدرضا برقعی


 نظرات: 



ماه محرم

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

محرم ماه الفت با جنون است


چراغ کوچه هایش بوی خون است


محرم حرمت خون است و خنجر


تلاطم می کند حنجربه حنجر


دل من فدای دو دست اباالفضل


به قربان چشمان مست اباالفضل


ربود از همه ساقیان گوی سبقت


به چوگان دل ناز شست اباالفضل


غم ِ زهرا مرا سوز درون داد


دم ِ حیدر به من شور جنون داد


حسین آمد به زخم دل نمک ریخت


مرا با شور عاشورا در آمیخت


مرا سودای زینب در به در کرد


نصیبم جرعه ای خون جگر کرد


ز فرط تشنگی بی تاب گشتم


عطش دیدم ز خجلت آب گشتم


چه ها گویم ز مَشک تیرخورده


ز دست ساقی شمشیر خورده


به خاک افتاد مشک از دست ساقی


دو عالم پر شد از بوی اقاقی


مشامم پر شد از داغ شهیدان


که می گردم بیابان در بیابان


 نظرات: 



رفتن

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

رفتن رسیدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است

پر می کشیم و بال ، بر پرده خیال

اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم  ف جز سایه ای ز خویش

آیین آئینه ، خود را ندیدن است



 نظرات: 



شعر در وصف حضرت ابولفضل (ع)

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

همچو شیری است که از بیشه به دور افتاده

همچو مردی که به پاهاش غرور افتاده

شان قرآن زده از روی غرض میخواند

این پسر کیست که این گونه رجز میخواند

از در و پنجره آوازه ی غم میریزد

تن عصیان زده خاک به هم میریزد

پشت در پشت زمین از هیجان می لرزد

زیر پاهای پسر کل جهان می لرزد

پسر از بهت تماشای پدر آمده است

نیزه برداشته و جای پدر آمده است

آسمان را به تحیر زده از رد خودش

همچو سیبی به دو نیم آمده از جد خودش

نیزه برداشته دنبال سپر می گردد

می رود تا وسط دشمن و بر می گردد

نیزه برداشت که درسی به سیاهی بدهد

بنویسند که تاریخ گواهی بدهد

فکر شولا و ردا و سر عمامه نبود

نیزه برداشت ولی فکر امان نامه نبود

شاه در خیمه دو بازوی سپر را بوسید

همچو مولا که گلوگاه پدر را بوسید

همچو باران که شبی شعله به دریا زده است

لشکر دشمن از اندام …. جا زده است

همچو شیری است که از بیشه به دور افتاده

همچو مردی که به پاهاش غرور افتاده

شان قرآن زده از روی غرض میخواند

این پسر کیست که این گونه رجز میخواند

از در و پنجره آوازه ی غم میریزد

تن عصیان زده خاک به هم میریزد

پشت در پشت زمین از هیجان می لرزد

زیر پاهای پسر کل جهان می لرزد

پسر از بهت تماشای پدر آمده است

نیزه برداشته و جای پدر آمده است

آسمان را به تحیر زده از رد خودش

همچو سیبی به دو نیم آمده از جد خودش

نیزه برداشته دنبال سپر می گردد

می رود تا وسط دشمن و بر می گردد

نیزه برداشت که درسی به سیاهی بدهد

بنویسند که تاریخ گواهی بدهد

فکر شولا و ردا و سر عمامه نبود

نیزه برداشت ولی فکر امان نامه نبود

شاه در خیمه دو بازوی سپر را بوسید

همچو مولا که گلوگاه پدر را بوسید


 نظرات: 



محرم

  • نویسنده:سیامک
  • تاریخ:یکشنبه سیزدهم آذر 1390
  • عنوان موضوع: شعر

اى که خم شد ز غمِ مرگِ برادر کمرت                  داغِ دامادِ رشیدت زده بر دل شررت

کشته گشتند جوانان عزیزت به برت                اى شهیدى که لبِ تشنه بریدند سرت

   لاله سان سوخت ز داغِ علی اکبر جگرت

تا کشیدى ز غم و درد به سر ، ساغر را            خوشدل از خویش نمودى به جهان داور را

گو تو اى بادِ صبا ، آن شهِ بی یاور را                  تشنه لب هیچ مسلمان نکُشد کافر را

                           تو چه کردى که لبِ تشنه بریدند سرت ؟

در شبِ قتلِ تو هر کس که ز تو عهد گسیخت           صرصرآسا ز برت جانب دوزخ بگریخت

خاکِ خذلان به سرِ خویش به زارى مى بیخت         بر لبِ خشکِ تو آبی پسرِ سعد نریخت

            با وجودى  که بود ساقیِ کوثر پدرت

ای به خورشیدِ رخت خلقِ جهان چون حربا          وى گلِ باغِ نبى ، خامسِ بر آلِ عبا

مادرت فاطمه کو تا نگرد بر غربا ؟                        خبرِ قتلِ حسین را ببر اى بادِ صبا

   به سرِ تربت زهرا ، اگر افتد گذرت

عرضه کن: صرصرِ کین سوخت ز تو یک گلزار            گشت در کرببلا نوگلِ گلزارِ تو خوار

روزِ زینب بنگر ، گشته ز غم چون شبِ تار           بگو اى بانویِ جنت ، سرى از غرفه بر آر

          غرقه در لجه یِ خون بین رخِ شمس و قمرت

به صفِ کرببلا کن نظر از رویِ صواب                  بر لبِ آب نگر تشنه ، همه پیر و شباب

دلِ «ناهیدى» ازین غصه و غم گشته کباب        بنمائى همه از چشمه یِ کوثر سیراب

        دخترانت همه بی معجر و بی سر پسرت

ملا محمد تقی ناهیدی


 نظرات: 



شعری در وصف زیباترینها

 

آری شده برپا به قیامت ، یکبار دگر هیئت عبّاس

« بسم رب العباس (علیه السلام) »

اذا زلزلت الارض زمین محشر عظمی ست،

چه شوری ست ، چه غوغاست ؛

از این حال زمین لرزه به دلهاست

نه پستی ، نه بلندی وَ نه دریاست!

رسیده ست همان روز قیامت ، همان لحظه موعود؛

که فرمود خدا : زود رسد زود...

خلایق همه در حال فرارند وَ بی تاب و قرارند

آرام ندارند ؛ که این روز ، همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است ،

که مردم ، همه اینگونه پریش اند

نه در فکر پسر یا پدر و مادر و فرزند ، همه در پی خویشند

و مردم همگی مست ، همه بی خود و مدهوش

که ناگاه رسید از سوی حق نغمه چاووش

الا اهل قیامت همه ساکت و سرها همه پایین

و ای جمله خلایق همه خاموش ، شده گوش

سراسر همه ی عرصه ی محشر ، پر از آیه ی کوثر

ملائک همه در شور ،

غزل خوان ، همه سرمستِ شمیم گل حیدر ،گل یاس پیمبر(صلی الله)

چه حالی است ؟ خبر چیست ؟ مگر کیست ، قدم رنجه نموده ست به محشر؟

یگانه گهر حضرت داور

الله ُ اکبر ،‌ اللهُ اکبر !

یا حضرت زهرا (سلام الله علیها) ، صدیقه اطهر

ملائک همگی بال گشودند

و فرش قدم مادر سادات نمودند

آری خبر این است : امید همه آمد

جبریل صدا زد که : خلایق ، انگیزه خلق دو جهان فاطمه(سلام الله علیها) آمد

و مبهوت جلالش همه ی ناس

پیچید به محشر ، همه جا عطر گل یاس

زهراست و آن وعده شیرین شفاعت ؛

بر چشم ترش اشک نشسته ست چو الماس

بر دست کبودش ، اسباب شفاعت ، همان دست جدا از تن عبّاس(علیه السلام)

و زهرا (سلام الله علیها) شده گریان ابالفضل(علیه السلام)

همه گریه کن و نوحه سرای غمِ چشمان ابالفضل(علیه السلام)

مردم همه ساکت همه مبهوت و حیران ابالفضل(علیه السلام)

که این فاطمه(سلام الله علیها) ابر کرم و رحمت و عشق است

که از او شده جاری به لبِ خشک زمین بارش باران ابالفضل(علیه السلام)

ناگاه همه از دهن یاس شنیدند:

« الله ، قسم میدهمت جان ابالفضل

سوگند تو را حق دو دستان ابالفضل

بر فاطمه ات بار اِلها تو ببخشا

هرکس که زده دست به دامان ابالفضل »

و یاران ابالفضل همگی مات ، از هیبت عبّاس(علیه السلام)

انگار نه انگار که این روز حساب است؛

یکبار دگر روضه و گریه ،یکبار دگر سینه زنی، غربت عبّاس(علیه السلام)

زهراست کند نوحه سرایی،

آری شده برپا به قیامت ، یکبار دگر هیئت عبّاس(علیه السلام) !!

عبّاس(علیه السلام) همانی که قتیل العبرات است

هر قطره ی مشکش ، آبی ز حیات است

شرمنده ز شرمندگیَش ، آب فرات است

با گریه ی زهرا(سلام الله علیها) ،‌ دیدند ملائک همگی اشک خدا ریخت

با نام ابالفضل(علیه السلام) وَ دستان شفیعش، ترس از جگر اهل ولا ریخت

ناگاه در آن حالِ پریشانِ دلِ مادر سادات

آمد ز سوی حضرت موعود ندایی : که زهرا تو همه کاره ی مایی !

تا باز به چشم همه ی خصم رود خار

تا باز ببینند همه وعده ی دادار

تا کور شود هر که به دنیا ز حسد کرد ، حق تو و فرزند تو را ضایع و انکار

بخشم به تو هرکس که توئه فاطمه گویی

ای شیر زن حیدر کرار ،

خود دانی و چشمی که شده خیس ،به اندازه ی بال مگسی ، بهر علمدار !

از وصف چنین قصه به محشر ، یکپارچه در شورم و شینم

یکپارچه سرمست غرورم ، من گریه کن شیر زن شیر حنینم

بی خود شدم از خود و چنین نعره کشیدم

الله ، الله ، الله منِ زار ،‌

مست و خراب علمدار حسینم


 نظرات: 



در وصف امام مظلومان

 


 

اى كه به عشقت اسیر خیل بنى آدمند

سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر كه غمت را خرید عشرت عالم فروخت‏

با خبران غمت بى خبر از عالمند

در شكن طره‏ات بسته دل عالمى است

و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند

یوسف مصر بقا در همه عالم توئى‏

در طلبت مرد و زن آمده با درهمند

تاج سر بوالبشر خاك شهیدان تست

كاین شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلب اشك ماست رونق مرآت دل‏

كاین درر با فروغ پرتو جام جمند

چون به جهان خرمى جز غم روى تو نیست‏

باده كشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس‏

سلسله كائنات حلقه این ماتمند

گشت چو در كربلا رایت عشقت بلند

خیل ملك در ركوع پیش لوایت خمند

خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

زانكه شهیدان او جمله مسیحا دمند

هر دم از این كشتگان گر طلبى بذل جان

در قدمت جان فشان با قدمى محكمند

سرّ خداى ازل غیب در اسرار تست

سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند

محرم سرّ حبیب نیست به غیر از حبیب‏

پیك و رسل در میان محرم و نامحرمند

در غم جسمت «فؤاد» اشك نبارد چرا

كاین قطرات عیون زخم ترا مرهمند

"فؤاد كرمانى"


 نظرات: 



جملات عاشقانه دکتر شریعتی

· من را دوست دارم.. دیگری را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

· وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. کسی که لایق نیست اسراف محبت است

· دل های بزرگ و احساس های بلند، های زیبا و پرشکوه می آفرینند

· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

· اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

دکتر علی شریعتی

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

(مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر / ص ۳۲۷)

“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”

مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر

“… علی‌ گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص۱۸

“… آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۲۱

عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد.
دکترعلی شریعتی / مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص۱۴۹

دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا می‌گیرد عشقی می‌پروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از دوست می‌برد پدید می‌آید بسیار عمیق‌تر و پر ‌تر است.
دکترعلی شریعتی / مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص۱۷۷

“… اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند ، این حرکت چگونه است ؟ پروانه از دیرباز به ما آموخته است.کعبه،نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره سرگردان!…”
مجموعه آثار ۶ / حج / ص ۷۴

“…عشق نیرو و حرارتی است که از کالری‌ها و پروتئینی که وارد بدن من می‌شود زائیده نمی‌شود. یک منبع نمی‌دانمی‌دارد که تمام وجود مرا ملتهب می‌کند و می‌گدازد و حتی به نفی خویش وادار می‌کند…”

مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳
“…اگر عشق از گرفته شود، وی به صورت یک موجود منفرد و منجمدی در می‌آید که فقط به درد دستگاه‌های تولیدی می‌خورد…”
مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳
“…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمی‌گردد…”
مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۱۵۶
“…کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی‌اش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۵۴
“…مگر نه عشق تنها با اشک می‌گوید ؟…”

مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۲۰


 نظرات: 



شعر محرم

در چشم باد  لاله گل  پرپرش خوش است
خورشید, روز واقعه خاکسترش خوش است

از باغ‌ها شنیده‌ام این را که عطر یاس
گاهی نه پشت پنجره, لای درَش خوش است

دریا همیشه حاصل امواج کوچک است
یعنی علی به بودن با اصغرش خوش است

در راه عشق دل نه فقط سر سپرده‌ باش!
حتا حسین پیش خدا بی‌سرش خوش است

جایی که ماه همسفر آب می‌شود
دل‌ها به آب نه که به آب‌آورش خوش است

جایی که پیش‌مرگ پدر می‌شود پسر
اولاد هم نبیره‌ی پیغمبرش خوش است

عالم شبیه آن لب و دندان ندیده‌است
لبخند هم میانه‌ی تشت زرَش خوش است!

این خون سرخ اوست که تاریخ زنده‌ است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:

اندوه سال‌های پسر را گریستن
سر بر سپید پیرهن مادرش خوش است

از ماه‌های سال, محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است


 نظرات: 



اخرین مطالب